|
اینجا نه اتش است
اینجا نه اعتماد. دستی بزرگ اما پلک دریچه ها را میبندد چشم چراغ ها را می چیند جیغ هراس کودکها را میبیند و میخندد ودر تمام سال سرما در استخوانها میسوزد... (دستش بریده باد!) برخیز خون کنیم! برخیزخون شویم! اینجا نه خنده است اینجا نه افتاب. واز بهار،تنها چیزی که مانده در شهر تصویربزرگ سبزیست در چارچوب این قاب! برخیزگل کنیم! برخیزگل شویم! منصور اوجی + نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 17:41 توسط گره نردبان |
|
| ||||||